تا حالا دفعات زیادی تلاش کردم که اینجا پست بذارم، اما هر دفعه یه چیزی متوقفم کرده. بیان و وبلاگ نویسی دیگه بهم حس خونه نمیده، فقط و فقط اضطرابه. شرایط الان رو هم که خودتون میدونید... دلم برای استفاده کردن از کیبوردم تنگ شده بود، پس تصمیم گرفتم که بالاخره یکم بنویسم.
اینجا دوست های زیادی نداشتم و نمیدونم آیا کسی این رو بخونه یا نه، اما خب، حتی اگر یک نفر بخونه هم یعنی این پست به رسالتش رسیده. :)
به هر حال... سه سال گذشته. سه سال توی هنرستان انیمیشن خوندم و توی دانشگاه هم همون رو ادامه دادم. کلی دوست خوب پیدا کردم... دوست های مجازیم رو از نزدیک دیدم. هم روانم رو از دست دادم و هم دلیل های بیشتری برای زنده موندن به دست آوردم. شاید بعدا، وقتی اوضاع بهتر شد مفصل راجعش بنویسم:)
این چند روز هر کاری کردم تا حواسم از شرایط پرت شه، ولی آخرش وقتی شب میشه، باز هم افکار بهم هجوم میارن و با خودم فکر میکنم که چی میشه اگه هیچوقت اوضاع درست نشه؟
همش به یه اهنگ خاص فکر میکنم.
we get colder as we grow older
نمیدونم، اما من هرچی بزرگ تر شدم، احساساتم قوی و قوی تر شدن. نمیخوام هیچوقت در برابر بزرگسالی تسلیم شم.
پ.ن1: دلم میخواست قالب رو به اون صورتی قدیمی تغییر بدم، انگار روی همه چیز یه لایه ی سنگین غبار نشسته، ولی اینترنت زیادی ضعیفه، Choking myself
پ.ن2: موچی دلم برات تنگ شده. اگه یه روزی این پست رو دیدی لطفا بهم پیام بده:"
پ.ن3: زدن دکمه "ذخیره و انتشار" چقدر سخته...


